امروز با بابا رفته بودم تو فروشگاه كه كفش بخرم، يه هفته است بابا هرجا منو ميبره واسه خريدن كفش بهونه ميارم و قبول نميكنم، امروز از A پرسيدم فروشگاه كفش هم داره، گفت آره داره ميخواي بياي؟ بهش قول داده بودم كه ميرم اونم منتظرم بود، به زحمت بابا رو راضي كردم ، تو فروشگاه داشتيم ميچرخيديم كه از پشت ديدمش، داشت ميون قفسه ها جارو ميكرد، دلم گرفت، ميدونستم دوست نداره اينطوري ببينمش، اصرارشم واسه اينكه امروز بيام فروشگاه واس اين بود كه قرار بود جلوي در خريدارو چك كنه! بابا رو كشوندم يه سمت ديگه و چند لحظه اي تو فروشگاه گشتيم دوباره ديدمش اينبار از روبرو، داشت با مسئول فروشاه واسه اينكه بهش گفته بود زمين رو جارو كن كل كل ميكرد، آخي چقدر ماه شده بود امشب، چقدر دلم ميخواست همونطور كه تو چت بهش ميگفتم A جونم دوست دارم، اينجا هم بتونم بهش بگم. اونممنو ديد فقط چند ثانيه ي كوتاه ولي نگاهش اونقدر گرم بود كه به وجودم گرما ميداد.
شب واسم يه پيغام بلند نوشته بود و برام تشريح كرده بود اون ديدار چند ثانيه اي رو.
