تبليغاتX
سكوت

سكوت

امروز با بابا رفته بودم تو فروشگاه كه كفش بخرم، يه هفته است بابا هرجا منو ميبره واسه خريدن كفش بهونه ميارم و قبول نميكنم، امروز از  A پرسيدم فروشگاه كفش هم داره، گفت آره داره ميخواي بياي؟ بهش قول داده بودم كه ميرم اونم منتظرم بود، به زحمت بابا رو راضي كردم ، تو فروشگاه داشتيم ميچرخيديم كه از پشت ديدمش، داشت ميون قفسه ها جارو ميكرد، دلم گرفت، ميدونستم دوست نداره اينطوري ببينمش، اصرارشم واسه اينكه امروز بيام فروشگاه واس اين بود كه قرار بود جلوي در خريدارو چك كنه! بابا رو كشوندم يه سمت ديگه و چند لحظه اي تو فروشگاه گشتيم دوباره ديدمش اينبار از روبرو، داشت با مسئول فروشاه واسه اينكه بهش گفته بود زمين رو جارو كن كل كل ميكرد، آخي چقدر ماه شده بود امشب، چقدر دلم ميخواست همونطور كه تو چت بهش ميگفتم   A جونم دوست دارم، اينجا هم بتونم بهش بگم. اونممنو ديد فقط چند ثانيه ي كوتاه ولي نگاهش اونقدر گرم بود  كه به وجودم گرما ميداد.

شب واسم يه پيغام بلند نوشته بود و برام تشريح كرده بود اون ديدار چند ثانيه اي رو.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فاطيما 

چند روزه كه منير تو گوش مامان پچ پچ ميكنه و سعي ميكنه راضيش كنه كه به بابا بگه، اما مامان ميگه هنوز زوده، فاطمه داره درس ميخونه، حميد يكي از دوستاي محمد قراره بياد براي خاستگاري!

بالاخره مامان به بابا ميگه و قرار ميشه خونواده حميد بيان خونمون، شب به علي اس ام اس ميدم و قرار فردا بعد ا ظهرم رو كنسل ميكنم بهش ميگم شب مهمون داريم، تا ميگم مهمون ميگه خاستگار؟!

ميگم آره! بهم ميگه تازه فهميدم كه * مقدس بود! اون خاستگاراش رو به خاطر من رد ميكرد، ديگه حق نداري با من در ارتباط باشي، تو يه زن متاهلي  .......

قاطي كردم، معني حرفاش رو نميفهمم، آخه مگه من جواب مثبت دادم، مگه دست من بود كه اونا ميخواستن بيان خاستگاري؟ خانواده من كه در جريان نيستن من به يه نفر علاقمندم! از اينكه منو با * مقايسه كرده بود خيلي بهم ريخته بودم، به سختي متقاعدش كردم كه اون فقط يه خاستگاره و هركي بياد تو اين  خونه قرار نيست جواب مثبت بگيره!

باهاش قرار گذاشتم، مثل دفعه اول جلوي فرهنگسرا! قراره سي دي كارهاي بچه هاي روانشناسي رو ازش تحويل بگيرم يه ساعت ديگه قراره حميد با خونوادش بيان خونمون و من الان دارم با  A حرف ميزنم، چند كلمه خيلي كوتاه، اونقدر آشفته ام كه رو حركات مسلط نيستم، شب روبروي حميد نشستم و باهاش حرف ميزنم اما تموم فكرم پيش اينه كه نكنه با حرفها و حركاتم عشقم رو رنجونده باشم!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فاطيما 

من خيلي بي عرضه ام كه باعث شدم دختر شلوغ و فعالي مثل تو گوشه گير بشه! فاطيما جان من بايد چيكار كنم كه تو مثل قبل باشي؟!

دلم نميخواد A اينطوري در مورد خودش حرف بزنه من با تموم وجود دوسش دارم و رنجش اون منو ميرنجونه! قراره  A به بچه هاي روانشناسي هم تو كار نشريه كمك كنه! ميخواد براشون لوگو طراحي كنه.

اين روزا تموم كارم شده دعا كردن واسه  A دعا واسه خوشبختي و موفقيتش، حالا زندگي اونو بخشي از زندگي خودم ميدونم، نميدونم چطور شد كه حالا  A رو به عنوان همسرم ميشناسم! قراره تو كنكور شركت كنه، اون فوق ديپلم حسابداري داره، دلم ميخواد درس بخونه تا با هم درس رو ادامه بديم، من براي آينده ام روياهاي بزرگي تو ذهنم دارم و حالا اونم تو روياهاي من شريك.

بهم ميگه به خاطر تو درس ميخونم، اين حرفاش و اين رفتاراش بهم انرژي ميده.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فاطيما 

حس بدي دارم، حس اينكه منو بازي داده و بهم دروغ گفته ناراحتم ميكنه، اما چرا بايد اين وبلاگ رو نشونم بده، شايد من زياده روي كردم و حس اون به من هيچ وقت به اون اندازه اي كه من فكر ميكردم نبوده، ميخوام خودم رو از زندگيش بكشم بيرون، اون خيلي قبل از من با اون دختر در ارتباط بوده، من حق ندارم اين رابطه رو خراب كنم، يه پيغام براش ميزارم و براي هميشه باهاش خداحافظي ميكنم، گريه حتي امان نوشتن رو هم ازم گرفته، باورم نميشه كه به اين راحتي از دستش دادم.

A يه پيغام كوتاه گذاشت تو جواب پيغامم: سرباز كار خودش رو كرد! خالم هميشه ميگه وقتي ميخواي ببيني يه  دختر واقعا دوست داره يا نه بهش بگو كه قبلا يكي رو دوست داشتي، اگه گذاشت و رفت يعني هيچ وقت علاقه اي بهت نداشته اما اگه موند يعني بهت علاقه داره. تو ميموني يا ميري؟

بهش گفتم من حق ندارم نسبت به تو احساس مالكيت كنم، تو دل و احساست مال يكي ديگه اس، بهم گفت كه رابطه اش با * خيلي وقته كه قطع شده گفت به خاطر من اين ارتباط رو قطع كرده، بهم گفت به خاطر علاقه اي كه به من داره نميخواست چيزي رو ازم مخفي كنه وگرنه ميتونسته اين وبلاگ رو بهم نشون نده! حرفش رو باور كردم و بيشتر از قبل صداقتش رو ستايش ميكردم.

چند وقت بعد هم وبلاگ سرباز رو براي هميشه بست و توي اون  هرچي بين اون و * بود تموم كرد.

اما اين حس حسادت زنانه و كنجكاوي هام در مورد * باعث ميشد هر از چندگاهي بينمون كدورت پيش بياد، قهر كردن و دعواهامون تو نت تو رابطه ام تو دنياي واقعي با اطرافيانم به طور مستقيم اثر گذاشته، اونقدر كم حوصله و بي طاقت شدم كه به همه پرخاش ميكنم، من كه تا چند وقت قبل يه دختر شلوغ و پر حركت بودم حالا بشتر وقتم تو اتاقم ميگذشت و حوصله هيچ كاري رو نداشتم، تو تابستون كار نشريه عملا افتاد تو دست بچه هاي هسته و من فقط اسما سردبير بودم!!!

براش پيغام گذاشتم كه ديگه نميخوام مسئول هسته باشم، گفتم ديگه تو واحد فرهنگي هم فعاليت نميكنم، گفتم قراره وبلاگي رو كه براي هسته طراحي كرده رو بدم به يكي ديگه اگه اون خواست باهات همكاريش رو ادامه ميده در غير اين صورتم كه نه!

ميخواستم يه جور ارتباطم رو با A كم و بعد هم قطع كنم تا اينقدر ضربه نخورم، اما هر كار كردم نشد.

نشريه تابستون چاپ شد و A هم جزء همكاران نشريه قرار گرفت
+ نوشته شده در  ساعت   توسط فاطيما 

الان چند وقته كه جمعه ها گاهي بهش زنگ ميزنم و تلفني باهم حرف ميزنيم، تو رفتارم متعادل تر شدم، ديگه مثل قبل رسمي باهاش برخورد نميكنم. اما نميتونم بيشتر از چند لحظه باهاش حرف بزنم، چند كلمه كه حرف ميزنم به يه بهونه اي خداحافظي ميكنم!

واسم پيغام گذاشت كه خالم ميگه وقتي يه دختر نميتونه با يه پسر حرف بزنه دو حالت داره يا از اون پسر متنفره، يا عاشقشه! ببينم تو كدومشي؟!

بهش گفتم خودت چي فكر ميكني؟

ازم متنفري؟

من عاشقتم.

A شعر ميگه و شعرهاش رو دكلمه ميكنه، خوندن شعرهاش رو دوست دارم.

A يه وبلاگ داره كه از اوايل آشناييمون بهم نشونش داده بود، وقتي ميخواست بره سربازي وبلاگش رو براي هميشه بسته بود ،يه قسمتش خاطراتشه و يه قسمتش شعراي خودش، تو اون دو ماهي كه نبود تموم پستها و كامنتهاش رو خوندم، يه چيزي تو وبلاگش هست كه ناراحتم ميكنه! سايه ي  يه دلبستگي، و يكي كه مثل من  به  A علاقمنده. تو آخرين پست وبلاگش نوشته واسه دوران سربازيم يه وبلاگ ميزنم و آدرسش رو به هيچكس غير از اون نميدم!

اون كيه كه تنها محرم خاطرات دوران سربازيشه؟! چند بار سعي كردم با اسمهاي مختلف وبلاگش رو سرچ كنم اما موفق نشدم پيداش كنم.

هم رابطه ام با A بيشتر شده و هم دلبستگيم بهش. مثل هميشه شب آنلاين شديم كه چت كنيم چند تا لينك ميفرسته برام، ميون لينكها  لينك يه وبلاگ هست " سربازه آنلاين"  بهم ميگه حالا كلي شعر داري كه بخوني! ميدونه كه من خوندن شعراش رو دوست دارم!

وبلاگ خودشه! يه وبلاگ پر از شعر و البته يه چيز ديگه! خاطرات و جمله هايي كه واسه اون نوشته!!!!

فرصت زيادي واسه چت نيست A  شب بخير ميگه و ميره، اما من تا صبح ميشنيم، تموم پستها رو ميخونم، كامنتهاش رو ميخونم، بله حدسم كاملا درست بود.

A عاشق يه دختر ديگه اس!!!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فاطيما 

تعطيلات  A تموم شد و اون برگشت به پادگان حالا گهگاهي از پادگان مياد بيرون و پيغام ميزاره اما نميتونيم هر شب با هم حرف بزنيم، قرار شده A تو كار نشريه بهم كمك كنه، من سردبير يه نشريه تخصصي تو دانشگاهمون هستم، از اينكه ارتباطمون از حالت دوستي در بياد و A بشه همكارم تو نشريه احساس رضايت ميكنم، اوايل ارديبهشت واسه يه مدت كوتاه منتقل شد به يه پادگان نزديك شهر خودمون و بعد هم به فروشگاه نيروي انتظامي تو شهر خودمون، حالا ديگه A دوباره برگشته، ساعت كارش تو فروشگاه مثل ساعت كار ادارات و بقدر كافي فرصت واسه با هم بودن هست،

اولين بار از دانشگاه بهش زنگ زدم، به بهونه گرفتن شماره دختر خالش، اون موقع تو تعطيلاتش بود، ساعت 10 صبح بهش زنگ زدم با يه صداي گرفته جواب تلفن رو داد ، معلوم بود از خواب بيدارش كردم، خودم رو با اسم فاميل معرفي كردم و ازش شماره دختر خالش رو خواستم، اونقدر رسمي حرف زدم كه بهش برخورده بود!

چند وقت بعد دوباره به خاطر كار نشريه باهاش تماس گرفتم! قرار بود يه سري نشريه بهش برسونم كه نشده بود! وقتي براش توضيح دادم كه نشده نشريات رو بدم بهم گفت لطفا چند لحظه گوشي رو نگه داريد.

چند ثانيه طول كشيد، صداي راه رفتنش رو ميشنيدم از جايي كه بود تغيير مكان داد وبعد!!!!!

پشت گوشي فرياد زد: خانوم محترم اين چه طرز صحبت كردن؟؟!! مگه من با شما پدر كشتگي دارم؟!!!

از ترس خشكم زده بود! تا حالا همچين حالتي نديده بودم تو رفتاراش! از اينكه اينقدر خشك و رسمي باهاش حرف زده بودم ناراحت شده بود!!!!! بهم گفت لازم نكرده ديگه بهش زنگ بزنم!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فاطيما 

چند روز مونده به عيد A بر ميگرده ، هم بي تابشم هم ازش عصبانيم، بهم ميگه نتونسته تو اين دو ماه از پادگان بياد بيرون به سختي قبول ميكنم، قراره دوباره تو اين يكي دو روزه برگرده، ازم ميخواد ارتباط تلفني داشته باشيم چون هم نت اومدن اون كم شده هم من به خاطر مشكل سيستمم ديگه مثل قبل نميتونم كانكت بشم.

يه روز مونده به عيد A قراره تا 6 فروردين سمنان بمونه، از خوشحالي انگار ميخوام پر در بيارم . تو اين چند روز بيشتر وقتم پشت سيستم ميگذره، روزا براش پيغام ميزارم شبا هم تا صبح ميچتيم...

تو اين روزا يه حرف جديد هست ميون حرفاي  A ، حرف از ازدواج!

فاطيما اگه بيام خاستگاريت جوابت چيه؟

منفي!

چرا؟

آخه ما با هم خيلي فرق داريم ...

از نظر من A يه دوست خوب ولي نميتونه يه همسر خوب باشه، بارها بهش گفتم من واسه ازدواج نياز به كسي دارم كه بتونه تكيه گاهم باشه، كسي كه پر از انرژي باشه و بتونيم زندگي رو با هم بسازيم، اما هيچ وقت A رو تكيه گاه مناسبي نديدم، اكثر مواقع من سعي ميكردم تكيه گاهش باشم، A از يه چيزي خسته اس، من اينو از حرفاش حس ميكنم اما نميدونم چي، A اون انرژي و نشاطي كه من تو همسر آينده م دنبالي ميگردم نداره!

اما با تموم اين حرفا من بيشتر از جونم دوسش دارم

حالا منم جسارت پيدا كردم و ميون حرفام گاهي از علاقه ام بهش ميگم.

اولين بار كه اين حس رو بهش گفتم اونقدر برام سخت بود كه اشكم جاري شده بود! گاهي با خودم فكر ميكردم كه چقدر خوبه تو اين دنيا اون منو نميبينه و فقط كلمات رابط ما هستن!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فاطيما 

وقتي رسيدم خونه هنوز از شدت هيجان دستم ميلرزه، امروز قراره  A بره تهران، فكر نميكنم فرصت نت اومدن داشته باشه، با اين حال كانكت ميشم، پيغام گذاشته " اين چه حركت زشتي بود؟!"

براش مينويسم يادم نمياد حركت زشتي انجام داده باشم، تو خلاف قرارمون رفتار كردي! قرار بود فقط يه رهگذر باشي!

نيم ساعت بعد دوباره پيغام گذاشته" منووو ببخش ( يه چيز تو مايه هاي منصور بخون) من امروز دارم ميرم تهران، فاطيما تو بلند قدترين دختري هستي كه من تا حالا ديدم، خنده ات چقدر شيطونه!، فاطيما نظرت در مورد چهره ام چيه؟ خيلي برام مهمه كه نظرت رو بدونم!"

براش پيغام ميزارم تو فوق العاده بانمك و دوست داشتني هستي ...

و A ميره به سفر ......

اواخر اسفند و هنوز خبري از A نيست، هر چند وقت يه بار براش پيغام ميزارم، هر وقت با غزل از جلوي فرهنگسرا رد ميشم دلم ميگيره، به ياد ديدارش، هر وقت ترانه منصور و ميشنوم دلم ميگيره به ياد حرفش، بيشتر از هزار بار ويسهايي كه برام گذاشته رو گوش كردم،

سلام فاطيما خانوم، من از آشنايي با شما خوشبختم، نميدونم چي بايد بگم! خداحافظ.

سلام، گفته بودي شعر دوست داري، امروز ميخوام برات يه شعر بخونم، اسمش هست آوارگي ....

الان دو ماه كه ازش بيخبرم، با غزل ميرم كافي نت، كل ادد ليستم رو خالي ميكنم، فقط A ميمونه و پيمان، نسبت به A حس تعهد ميكنم دلم ميخواد تنها دوست مجازيم باشه!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فاطيما 

وقتي بعد از ظهر رفتم خونه  A پيغام گذاشته بود و از اينكه نرفته بودم سر قرار خيلي شاكي شده بود. براش توضيح دادم كه من از يك ربع قبل اونجا بودم و اون دير كرده، دوباره واسه فردا قرار ميزاريم و اينبار من به غزل چيزي نميگم.

از دانشگاه داريم برميگرديم خونه دقيقا سر ساعت رسيديم جلوي فرهنگسرا، A داره با تلفن حرف ميزنه، اول غزل اونو ميبينه، طوري شوكه شده كه انگار جن ديده! فاطيمااا!!! بعد از فرياد كوتاه غزل متوجه A ميشم، از دور بهش خيره ميشم، ناخودآگاه با تموم وجود بهش لبخند ميزنم.

با غزل وارد فرهنگسرا ميشيم اونم پشت سرمون وارد ميشه، اون از سمت آقايون ميره تو كتابونه و ما هم از سمت خانوما...

اما غزل نذاشت برم تو كتابخونه، از جلو در برگشتيم، وقتي اومديم بيرون تقريبا بيست قدم دور شده بوديم و ريز ريز ميخنديديم كه يهو صداي دويدن رو از پشت سرمون شنيديم، برگشتم نگاه كردم A بود كه پشت سرمون ميدويد. به زور جلوي خنده ام رو گرفته بودم، بهمون رسيد چند قدم با ما و بعد جلوتر از ما حركت كرد، گاهي برميگشت و پشت سرش رو نگاه ميكرد. رفتارش خيلي جالب بود، غزل ميگه فقط خدا ميدونه با چند تا دختر ديگه همينطوري قرار گذاشته و بهشون گفته تو تنها دختري هستي كه باهات در ارتباطم، به ديوونگي غزاله ميخندم، A  اونقدر ساده و مهربون كه ازش چنين كاري بر نمياد!

يه باروني بلند و تيره پوشيده، زير باروني يه ژاكت سفيد، كچله مثل همه سربازا! يه كلاه سياه رو سرش گذاشته.......

اون جلوتر از ما رفت ما هم تو يه خدمات كامپيوتري كار داشتيم و رفتيم تو مغازه، يهو  A جلوي روم سبز شد! از ترس نزديك بود پس بيفتم!! قلبم به قدري به شدت ميتپيد كه هر لحظه احساس ميكردم الان سينه ام رو ميشكافه! نشريه ها رو از روي ميز جمع كردم و بدون اينكه به غزل چيزي بگم از اونجا خارج شدم.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فاطيما 

 

 

اوايل ماه بهمن،  اين روزا هوا ابري، تو شهر ما معمولا برف نمياد ، اما باروناي قشنگي داره......

تو خيابون يكي رو پشت فرمون ماشين ديدم چقدر شبيه به عكس A بود!!!!!!!!!!!!!

شب قضيه رو واسه A تعريف كردم

دوباره همون اصرار هميشگي واسه قرار

منم بي ميل نيستم، خيلي دلم ميخواد از نزديك ببينمش، بهش علاقمند شده، اما ميترسم بيشتر از اين بهش وابسته بشم، اون نميدونه كه من دوسش دارم.....

 

چند شب اصرار ، و اينبار:

فاطيما اگه فردا همديگه رو نبينيم ممكنه ديگه هيچ وقت اين فرصت پيش نياد، من فكر ميكنم حتي ممكنه ديگه فرصت چت كردنم پيش نياد، من پس فردا بايد برم تهران و معلوم نيست كي برگردم!!

اون از التهاب درون من بيخبره، اون نميدونه كه من دوسش دارم، قطره هاي اشك از چشمام جاري ميشه، من هميشه از نداشتن A ميترسيدم. صداي رعد و برق مياد، و بارون دوباره شروع به باريدن ميكنه!

برام خيلي سخته اما اعتراف ميكنم و بهش ميگم كه بهش علاقه دارم، بهش ميگم اگه ببينمش بيشتر وابسته اش ميشم اما اون حرف خودش رو ميزنه، و نيومدنم رو دليل عدم اعتماد ميدونه!

قبول ميكنم كه فردا ببينمش، قراره فقط يه رهگذر باشه و از كنارم عبور كنه، بدون هيچ حرفي.

دوشنبه، ساعت 10:45 جلوي فرهنگسرا، من از يه ربع پيش با غزل اونجام، غزل تو اين يه ربع داره سعي ميكنه منو از اينكار منصرف كنه! ساعت يه ربع به يازده از كتابخونه ميايم بيرون و جلو در وايميستيم يكي دو دقيقه ميگذره از A خبري نيست.

غزل به سرعت ماشين ميگيره و دستم و مكشه به طرف ماشين.

وقتي سوار ماشين ميشم ا A رو ميبينم كه سلانه سلانه داره مياد سمت فرهنگسرا، چقدر با نمك و دوست داشتنيه. برخلاف من غزل فكر ميكنه اون هيچ  جذابيتي نداره و يه چهره كاملا معمولي داره!

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فاطيما 

بر خلاف پيمان منير به A  فوق العاده حساسه، اخه اون تو شهر ما زندگي ميكنه! البته خيلي از دوستاي اينترنتي من تو شهر خودم زندگي ميكنن اما منير رو  A  حساس چون حس ميكنه كه من بهش وابسته شدم!!!!!

من اصلا احساس خطر نميكنم آخه A  گفته فقط تا آخر تابستون تو شهر ماست، آخراي شهريوره دلم خيلي گرفته، از فكر اينكه ديگه    A نباشه كلافه ميشم، تصميم ميگيرم زودتر از اون از دنياي مجازي برم  تا وقتي اون ميره  ضربه نخورم.

يه شب خيلي راحت باهاش خداحافظي كردم .

تقريبا يكي دو ماه نيومدم اينترنت، بعد از چند وقت كه كانكت شدم، تقريبا نيم ساعت داشتم آفهام و چك ميكردم اما ميون اونا حتي يه آف نيم خطي از A نبود! با خودم فكر كردم كه حتما رفته سربازي طبق چيزي كه گفته بود. اما شب بعد كه كانكت شدم با كمال تعجب ديدم اونم انلاين.

يه كم با هم حرف زديم خيلي ازش دلخور بودم به خاطر بي توجهيش تو همون تابستون منير ازدواج كرده بود و حالا من تنها دختر خونه بودم.

حالا وقت بيشتري رو تو دنياي مجازي ميگذروندم

A يكي دو بار برام ويس " پست صوتي " گذاشت . صداش گرم و دوست داشتني، ازم خواست ارتباط تلفني داشته باشيم اما من قبول نكردم.

فكر ميكنم تو ابان ماه بود كه رفت دوره آموزشي، دوره اش رو تو تهران ميگذروند، تموم هفته منتظر بودم كه پنج شنبه بشه و  A برگرده خونه تا بتونيم با هم حرف بزنيم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فاطيما 

پايان حس قشنگ دل سپردن

 

اولين روزاي بهاره، پسردايي رضا از كربلا اومده و همه خونشون جمع شديم، وحيد يه كارت اينترنت به منير داد، چند وقتي هست منير قولش رو بهم داده....

با اينكه يكي دو سال پيش برا خودم آيدي ساختم اما كار با اينترنت رو زياد بلد نيستم، امشب قراره با منير انلاين بشيم...

شب كانكت شديم، يه كم تو اينترنت چرخيديم، چيزاي مختلف سرچ كرديم، يه آيدي جديد ساختم، خيلي اتفاقي يه چت روم پيدا كردم

چت روم ايرانيان

يكي دو ساعتي با چند نفر چت كردم، چند روز بعد دوباره وسوسه شدم و رفتم سراغ اينترنت، اونموقع ترم اول بودم، تا قبل از اين كانكت شدنم محدود بود به سرچهاي درسي، اما حالا چت برام شده بود يه سرگرمي جديد، تو همون روزا يه بار منير بهم گفت فاطيما هواست باشه اينجا به كسي وابسته نشي!!!!

كلي بهش خنديدم! آخه من يه دختر مذهبي و به قول دوستام كوه يخ بودم، من كه تا اين سن تو دنياي واقعي دلبسته كسي نشدم، چطور ممكنه تو اين دنياي مجازي و پر از دروغ كه آدم طرف مقابلش رو نميشناسه وابسته بشم!!

مسعود يه پسر 17 ساله بود كه از اولين كسايي بود كه باهاش چت ميكردم يه سال از من كوچيكتر بود، از طريق مسعود با سايت كلوب دات كام  آشنا شدم تقريبا دو سال و يك ماه پيش، فكر ميكنم ارديبهشت سال 85 بود.

تو همون هفته اولي كه رفتم تو كلوب دات كام با A  آشنا شدم همزمان با اون با پيمان و چند تا پسر ديگه، هيچكدوم برام جذابيتي نداشتن. اما پيمان فوق العاده باهوش بود، يكي دو بار همزمان با من منير هم پشت سيستم نشست، گاهي منير باهاش چت ميكرد به اسم من، به هر حال پسر عاقل و فهميده اي بود. پيمان تو خراسان زندگي ميكرد واسه همين منير زياد حساسيت نشون نميداد به رابطه ام با اون، خصوصا اينكه پيمان معمولا تو چت هاش چيزاي جديدي بهم ياد ميداد اون تو دانشگاه علم و صنعت درس ميخونه...

 

    

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فاطيما 

دلم ميخواد قبل از اينكه واسه هميشه برم و جسمم مثل روحم بميره تموم خاطرات با هم بودن رو بنويسم، ميخوام داستان زندگيم، داستان دو سال دلسپردگيم، ميخوام طره عاشقيم رو برا همه بگم ميخوام بنويسم،  هميشه داستانهام نيمه كاره ميموند چون نميتونستم يه پايان قشنگ پيدا كنم اما حالا يه پايان قشنگ دارم:

 

 

 

پايان حس قشنگ دل سپردن

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فاطيما 

امروز تونستم بازم براي خوشبختيت دعا كنم، امروز تونستم از خدا بخوام تو رو ببخشه، امروز تونستم فراموش كنم ظلمي رو كه در حقم كردي، اما... من از حقم گذشتم! يعني خدا هم ميگذره؟!

 

 

از تو گذشتم

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فاطيما 

خوشحال باش چون حالا ديگه اگه دلم بهونه ات رو بگيره اجازه نميدم چشمم باهاش همراهي كنه و واسه نبودنت بباره، خوشحال باش، منم فراموشت ميكنم:

 

 

 

فراموشت ميكنم

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فاطيما 

من تصميم گرفتم، حالا، امروز، اينجا ........

 

 

 

ديگه نميخوامت

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فاطيما 

هميشه و هر جا وقتي از تو حرفي ميزدم اولين چيز، حرف از صدااقت كودكانت بود! صداقت؟! :

 

 

 

 

چقدر صادقانه دروغ گفتي

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فاطيما 

كاش اونقدر جرات داشتي تا همونطور كه به اون گفتي به منم بگي:

 

 

 

 

آرامش خونوادم رو

 

 

با هيچي عوض نميكنم

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فاطيما 

و خدايي كه در اين نزديكيست ...

نميدونم، شايد شروع دوباره و نوشتن دوباره اشتباه باشه، اما تو دلم اونقدر حرف است واسه گفتن، اونقده درد است واسه باريدن، كه تاب سكوت نداره!

سكوت، سكوت شب ، سكوت كوير..........

چقدر دلم براي سكوت و آرامش تنگ شده، واسه اينكه مثل بچه ها بدون هيچ خيالي زندگي كنم.

اعتماد

عشق

دوست داشتن

.

.

.

نميدونم بايد از كجا شروع كنم.........

 

امروز فقط يه جمله:

 

 

 

هيچ كس

 

 

 

لياقت اعتماد كردن رو نداره

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فاطيما